یه هفته قبل بود که بهش زنگ زدم.خودمو خفه کردم ولی مشترک مورد نظرم در دسترس نبود.
بی خیال شدم.فردا صبح بهش زنگ زدم.شماره خونه رو گرفتم. می دونستم مریم 1 شنبه ها تو خونست.مرضیه جواب داد.یه دفعه تو دلم خالی شد.یه احساس دلتنگی وحشتناک... .وقتی گفت که امسال محرم 4 روز پیشمه می خواستم از خوشحالی داد بزنم.بعد از 4 سال من و مریم محرم با هم بودیم.
منم که مدت هاست می خوام روزها زود بگذره و محرم بشه.نمی دونم چرا ... ؟
وقتی به این فکر کردم که 4 سال مریم محرما اینجا نبوده یاد گذشته ها افتادم.گذشته های خیلی دورررررررررررررررررررررر.دلتنگ شدم.دلتنگ یه مشت خاطره های خوب.دوباره گذشته یه بغض گذاشت تو گلومو چشامو خیس کرد.
مریم
حالا می خوام یه چیزایی بگم که شاید هیچ کدوم یادت نیاد.حالا اینجا می خوام با تو حرف بزنم.می خوام از گذشته ها بگم.از شیطنت ها.از بازیگوشی ها و از رازهایی که هنوز بینمون مونده.می خوام از گذشته های شیرینمون بگم که خیلی زیادن و موندم کدومشونو بگم.ولی خداییش خیلی تو ذهنم کمرنگ شده.بذار از محرم 13 سال پیش شروع کنم.تو همیشه اینجا بودی.هر جا که تو شبا بودی منم میومدم پیشت.من که اینقد مامانی بودم به خاطر تو بدون مامان همه جا می رفتم.میدونی چرا؟آخه دوست داشتم.یادته من و تو وراضیه با هم تو یه اتاق تا صبح می گفتیم و می خندیدیم.
بعد یه دفعه مامانت میومدو دعوامون می کرد که بخوابین.
صبح که می شد می رفتیم باغ و با یه کیسه بزرگ آلوچه بر می گشتیم خونه.تا عصر کلی آتیش می سوزوندیم و عصر کیفامونو پر می کردیم از خوراکی و آب راه میوفتادیم می رفتیم مسجد.می رفتیم تو یه غرفه . شروع می کردیم به ملت خندیدن.
کی حریف 2 تا بچه 6 ساله بدجنس بود؟
شب که می شد غرفمون پر می شد از عمه و خاله...من و تو هم که همیشه خواب بودیم.
شاید تو با کلی فشار و فسفر سوزوندن اون خاطره ها رو یادت بیاد.ولی من اون صحنه ها دقیقا جلوی چشام میره و میاد.
همیشه من و تو ظهر عاشورا گم می شدیم.2 تا فسقلی تو این جمعیت.اینقد بدی می کردیم که وقتی می رسیدیم خونه از حال می رفتیم.
همیشه از شام غریبان یعنی عصر عاشورا با شب 13 فروردین بدم میومده و میاد.
همه می رفتن.همه جا تاریک بودو همه خسته.کلی دلم می گرفت.آخه اون روزا محرم عزاداری واسم مهم نبود.مهم این بود که مریم از تهران اومده پیش من.
مریم یه دختر تپل مپل و من بر عکس اون یه دختر لاغر کوچولو.بهمون می گفتن چاق و لاغر.اون محرما گذشت.آخرین محرمی که با هم بودیم سال 79 یعنی 5 سال پیش بود.مریم یادته اون شب سرد که یه 2 ساعتی فقط همدیگرو بغل کرده بودیمو می لرزیدیم.آخ که چه شب باحالی بود.
دفعه ی پیش که اومد یه عکس واسم آورده بود فکر کنم 6 ساله بودیم.توی باغ با راضیه و مرضیه"دختر عموهام و خواهرهای بزرگ مریم جونم"ولی من هیچی یادم نمیومد.
مرین منو مسخره می کرد و منم به تیپ اون می خندیدم.
مریم یادته خونه نمایندگان .طبقه سوم بازی توی پله ها. یا اون پارک جلوی خونتون رو یادت میاد.تاب بازیها رو چی؟من چهره پیر مرد باغبون هم تو ذهنمه.تو چی؟؟؟؟
اون دستبندای آبی رو یادت میاد که توش نقش های زرد و صورتی داشت.چقد به خاطرش دعوا کردیم.
گذشت تا شنیدم که قراره مریم بیاد یزد پیش من.کلی خوشحال شدم.تابستون که اومد با هم نقشه می کشیدیم که صبحها میای دنبالم.با هم میریم مدرسه و من تو رو با دوستام آشنا می کنم.ولی خونتون از ما خیلی دور بود و همه ی نقشه هامون نقش بر آب شد.یادته اون روزا که شما پیش ما بودین.دعواهاتو با من راضیه چی؟به خاطر یه مدادتراش که شکل کفشدوزک بود.
راننده تاکسی رو که مسخره ش می کردیم و بهش می خندیدیم.هنوز هم همون ماشین قدیمی رو داره.یادته وقتی همه خواب بودن می رفتیم کوه.بعدم اینقد سرگرم می شدیم که بابا و عمو با عصبانیت میومدن و ... .
اون جوی آبی که از اون خونه رد میشد.وای که چه چیزایی رو ننداختیم تو آب و بعدم همه کلی دنبالش می گشتن.منو تو از ترس قایم می شدیم و ... .
وقتی که فکر می کنم یه چیزایی میاد تو ذهنم.ولی اونقد کمرنگه که فقط چند تا قطره اشک به یادگار میذاره.
سال اول راهنمایی.رو حیاطتون یه تاب بود.سوار می شدیم تاب می خوردیم و بلند بلند شعر می خوندیم.داد می زدیم و همه رو کلافه می کردیم.
اولین تابستونی که خونه عوض کردین فکر کنم 8 سال پیش.من 2 هفته خونتون بودم.یادته چقد با هم دعوا می کردیم.بعدم تو منو می بردی اون مغازه سر کوچه و کلی چیزی برام می خریدی.یا یادته که اون تور زرد رنگ پلاستیکی پینگ پونگ رو میذاشتیم وسط اتاق با دو تا راکت توپ بالا پایین مینداختیم و شعر می خوندیم و داد می زدیم.
خیلی می خوام بدونم وقتی می خونی چه احساسی داری؟اشک میریزی؟قاه قاه می خندی؟افسوس می خوری یا... اصلا برام قابل پیش بینی نیست.
درخت بادومو دعواهای بچه ها و اون پله های وحشتناک و جمعه های خونه بابابزرگ.
یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که صاحبخونشو پیدا کنم ازش خواهش کنم یه روز خونه رو بسپاره دست ما.ولی... .
ماه آبان که میشد وقت رفتن به باغ و شلوغ بازی تو کوچه باغها و شاخه درختا رو کندن.راه میونبر رفتن و مسابقه گذاشتن که کی زودتر میرسه.یکی از بهترین خاطره هایی که دارم همین موقع تو فصل چیدن انار بود.وای که چه حالی داشت.
و اما عید نوروز
هر روز با بزرگترا بریم خونه بزرگترای فامیل عید دیدنی.عیدی بگریم.خوش بگزرونیم و... .
12 روز عشق و حال و صفا و بالاخره روز 13 نوروز
چه کارا که نمی کردیم.سبزه ها رو می بردیم لب جوی آب.کلی با قیچی تزیینشون می کردیم و بعد پرتاب می کردیم تو هوا.
عصر که میشد 2تاییمون ماتم می گرفتیم که باید بریم مدرسه و دفتر چه های نوروزیمون کامل نیست.تفریح واسمون کم بود.
و کمی از خاطرات تلخ
تابستون 4 سال پیش و خبر آوردن جناز عمو که بعد از 18 ماه مفقود شدن پیداش کرده بودن.من و تو اون موقع هم هنوز تو فکر شیطنت بودیم.و اون دعوایی که من تو کل فامیل به راه انداختم و هنوز از اون کار خوشحالم.
یادته وقتی از خونه می زدیم بیرون اینقد بدی می کردیم که با قصه های بابابزرگ سرگرممون می کردنو ...10 دقیقه بعد دوباره شروع می شد.خداییش چقد بد بودیم.
حالا 4 سال کذشت.منو تو با 700 کیلومتر فاصله و ...تو واسه خودت داری می شی یه خانوم وکیل و منم یعنی یه مدیر... .
می دونم تابستون سال اول که اومدم پیشت چند روز بیشتر با هم نبودیم.گریه های شب اخر رو به خاطر 1 ساعت بیشتر موندن چی؟یاد میاری که آخرش با چشمای خیس بغلم کردنو گذاشتنم تو ماشین.
تابستون سال دومم تبریز و اردبیل و چالوس پیش دایی اینقد همه رو خسته کرد که می خواستن زود برگردنو باز نشد که یه نرمه بیشتر پیش هم باشیم.
تا بستون 83 خونه مژگان رفتنو ولنجک رفتنو نت رفتنو مزاحما رو تو هم پیچوندن.بعد از اون روزا هر کی رفت پی کارش.درس و کنکور و ... .
تاخیر هواپیما هم که نذاشت نوروز ببینمت.وای که چقد اونروز عصبانی شده بودم.
گذشت تا روزی که کنکور دادی.بهم زنگ زدی و کلی اشک ریختی و گفتی که خراب کردی.اونقد عصبانی بودی که من نتونستم آرومت کنم.خودمم داشتم جو گیر می شدم که زهرا گوشی رو ازم گرفت و باهات حرف زد.
تبریک ها و خوشحالیهامون به خاطر موفق شدنمون در کنکور.
گذشت تا آخر شهریور امسال که در اوج ناباوری من فقط 2 روز پیشم موندی و رفتی.
و یه خاطره تلخ دیگه که به خاطر فوت بابابزرگت نتونستم بیام اصفهان پیشت.
و تا اون شنبه شب که خیلی حالم بد بود.بهم زنگ زدی و گفتی که آخر هفته میای.
از خوشحالی دیگه... .
2 روز اومدی.پیشم بودی.هر چند اون یه شب تو بیمارستان سر شد ولی خیلی بهم خوش گذشت.دیگه نمی خوام از خاطره های بد بگم.ولی فراموش نمی کنم بغضمو وقتی که می خواستی بری.یکی به خاطر رفتنت و دیگه اینکه من نتونستم همرات بیام.
راستی دعواهای تو با هادی همیشه برام جذابه.
30 آبان هم که کلاسام خورد تو سر هم و نذاشت که بیام پیشت"یه جوری میگم کلاسم یکی ندونه فکر می کنه چه خبره!!!؟"
گذشت تا یه روز تقویم به دست دیدم که امسال محرم و ... 4 روز تعطیله.واسه اولین بار حاضر شدم محرم و بی خیال بشمو بیام پیشت.ولی تو گفتی که قراره بیای.
حالا من 1 ماه که منتظرم تا تو بیای و بعد از 4 سال محرم پیش هم باشیم و بازم کلی از خاطره های گذشتمون رو زنده کنیم.
و امروز که من این پست طولانی رو گذاشتم تو وبلاگم نه خونه قدیمی در کاره!نه وقت کوه و باغ رفتن داریم . نه... .
و ... .SMS احوالپرسی با چند تا تلفن و نامه و آف گذاشتن و
مریم جونم مواظب خودت باش.زود بیا که منتظرتم و هیچ وقت یادت نره که فهیمه چقد دوست داره.


و در آخر اینم واسه تو"مریم نه خودش میدونه کیه!"
به من گفتی که دل دریا کن ای دوست
همه دریا از آن ما
کن ای دوست
دلم دریا شد و دادم به دستت
مکش دریا به خون پروا کن ای دوست