تبليغاتX
دلتنگی های فهیمه

دلتنگی های فهیمه

دلتنگی که دیگه شرح نداره

و چهره شگفت

از آن سوی دریچه به من گفت

"حق با کسی است که می بیند

من مثل حس گمشدگی وحشت آورم

اما خدای من

آیا چگونه می شود از من ترسید؟

من من که هیچگاه

جز بادبادکی سبک و ولگرد

بر پشت بام های مه آلود آسمان

چیزی نبوده ام

و عشق و میل و نفرت و دردم را

در غربت شبانه قبرستان

موشی به نام مرگ جویده ست."

 

و چهره شگفت

با آن خطوط نازک دنباله دار سست

که باد طرح جاری شان را

لحظه به لحظه محو و دگرگون می کرد

و گیسوان نرم و درازش

که جنبش نهانی شب می ربودشان

و بر تمام پهنه شب می گشودشان

همچون گیاه های ته دریا

در آن سوی دریچه روان بود

و داد زد:

"باور کنید

من زنده نیستم"

 

من از ورای او تراکم تاریکی را

و میوه های نقره ای کاج را هنوز

می دیدم آه ولی او...

 

او بر تمام این همه می لغزید

و قلب بی نهایت او اوج می گرفت

گویی که حس سبز درختان بود

و چشمهایش تا ابدیت ادامه داشت.

 

حق با شماست

من هیچگاه پس از مرگم

جرئت نکرده ام که در آیینه بنگرم

و آن قدر مرده ام

که هیچ چیز مرگ مرا دیگر

ثابت نمی کند

 

آه

آیا صدای زنجره ای را

که در پناه شب به سوی ما می گریخت

از انتهای باغ شنیده اید؟

 

من فکر می کنم که تمام ستاره ها

به آسمان گم شده ای کوچ کرده اند

و شهر چه ساکت بود

 

من در سراسر طول مسیر خود

جز با گروهی

از مجسمه های پریده رنگ

و چند رفتگر

که بوی خاکروبه و توتون می دادند

و گشتیان خسته خواب آلوده

با هیچ چیز روبه رو نشده ام

 

افسوس

من مرده ام

و شب هنوز هم

گویی ادامه همان شب بیهوده است."

 

خاموش شد

و پهنه وسیع دو چشمش را

احساس گریه تلخ و کدر کرد

 

"آیا شما که صورتتان را

در سایه نقاب غم انگیز زندگی

مخفی نموده اید

گاهی به این حقیقت یاس آور

اندیشه می کنید

که زنده های امروزی

چیزی به جز تفاله یک زنده نیستند؟

 

گویی که کودکی

در اولین تبسم خود پیر گشته است

و قلب- این کتیبه مخدوش

که در خطوط اصلی آن دست برده اند-

به اعتبار سنگی خود دیگر

احساس اعتماد نخواهد کرد

 

شاید که اعتیاد به بودن

و مصرف مداوم مسکن ها

امیال پاک و ساده و انسانی را

به ورطه زوال کشانده ست

شاید که روح را

به انزوای یک جزیره نا مسکون

تبعید کرده اند

شاید که من صدای زنجره را خواب دیده ام

پس این پیادگان که صبورانه

بر نیزه های چوبی خود تکیه داده اند

آن باد پا سوارنند؟

و این خمیدگان لاغر افیونی

آن عارفان پاک بلند اندیش؟

پس راست است راست که انسان

دیگر در انتظار ظهوری نیست

و دختران عاشق

با سوزن دراز برودری دوزی

چشمان زود باور خود را دریده اند؟

 

اکنون طنین جیغ کلاغان

در عمق خواب های سحر گاهی

احساس می شود

آیینه ها به هوش می آیند

و شکل های منفرد و تنها

خود را به اولین کشاله بیداری

و به هجوم مخفی کابوس های شوم

تسلیم می کنند.

 

افسوس

من با تمام خاطره هایم

از خون که جز حماسه خونین نمی سرود

و از غرور غروری که هیچگاه

خود را چنین حقیر نمی زیست

در انتهای فرصت خود ایستاده ام

و گوش می کنم:نه صدایی

و خیره می شوم:

نه ز یک برگ جنبشی

و نام من که نفس آن همه پاکی بود

"دیگر غبار مقبره ها را هم

بر هم نمی زند."

 

لرزید

و بر دوسوی خویش فرو ریخت

و دست های ملتمسش از شکاف ها

مانند آه های طویلی به سوی من

پیش آمدند

 

"سرد است

و بادها خطوط مرا قطع می کنند

آیا در این دیار کسی هست که هنوز

 از آشنا شدن

با چهره فنا شده خویش

وحشت نداشته باشد؟

آیا زمان آن نرسیده ست

که این دریچه باز شود  باز باز باز

که آسمان ببارد

و مرد بر جنازه مرد خویش

زاری کنان نماز گزارد؟"

 

شاید پرنده بود که نالید

یا باد در میان درختان

یا من که در برابر بن بست قلب خود

چون موجی از تاسف و شرم و درد

بالا می آمد

و از میان پنجره می دیدم

که آن دو دست آن دو سرزنش تلخ

و همچنان دراز به سوی دو دست من

در روشنایی سپیده دمی کاذب

تحلیل می روند

و یک صدا که در افق سرد

فریاد زد:

"خداحافظ"

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:46  توسط فهیمه  | 

دوست

بزرگ بود

و از اهالی امروز بود

و با تمام افق های باز نسبت داشت

و لحن آب و زمین را خوب می فهمید.

 

صداش

به شکل حزن پریشان واقعیت بود.

و پلک هاش

مسیر نبض عنصر را

به ما نشان می داد

و دست هاش

هوای صاف سخاوت را

ورق زد

و مهربانی را

به سمت ما کوچاند.

به شکل خلوت خود بود.

و عاشقانه ترین انحنای وقت خودش را

برای آیینه تفسیر کرد.

و او به شیوه باران پر از طراوت تکرار بود.

و او به سبک درخت

میان عافیت نور منتشر می شد.

همیشه کودکی باد را صدا می کرد.

همیشه رشته صحبت را

به چفت آب گره می زد.

برای ما یکشب

سجود سبز محبت را

چنان صریح ادا کرد

که ما به عاطفه سطح خاک دست کشیدیم.

و مثل لهجه یک سطل آب تازه شدیم.

چقدر تنها ماندیم.

که با چقدر سبد

برای چیدن یک خوشه بشارت رفت.

 

ولی نشد

که رو به روی وضوح کبوتران بنشیند

و رفت تا لب هیچ

و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد

 

که ما میان پریشانی تلفظ درها

برای خوردن یک سیب

و بارها دیدیم

 

+ نوشته شده در  ساعت 15:56  توسط فهیمه  | 

چه درد آلود و وحشتناک!

نمی گرد زبانم که بگویم ماجرا چون بود

دریغ و درد

هنوز از مرگ نیما من دلم خون بود...

 

چه بود؟این تیر بی رحم از کجا آمد؟

که غمگین باغ بی آواز ما را باز

در این محرومی و عریانی پاییز

بدین سان ناگهان محروم و خالی کرد

از آن تنها و تنها قمری محزون و خوشخوان نیز؟

 

چه وحشتناک!

نمی آید مرا باور.

و من با این شبیخون های بی شرمانه و شومی که دارد مرگ

بدم می آید از این زندگی دیگر

ندانستم نمی دانم دلم چه حالی بود؟

پس از یک عمر قهر و اختیار کفر

-چه گویم آه-

نشستم عاجز و بی اختیار آنگاه

به ایمانی شگفت آور

بسی پیغام ها سوگندها دادم

خدا را باشکسته تر دل و با خسته تر خاطر.

و در من باوری بی شک و از من سخت ناباور

نهادم دست های خویش چون زنهاریان بر سر

 

که زنهار ای خدا ای داور ای دادار

مبادا راست باشد این خبر زنهار!

تو آخر وحشت و اندوه را نشناختی هرگز.

و نفشرده ست هرگز پنجه بغضی گلویت را.

نمی دانی چه چنگی در جگر می افکند این درد.

تو را هم با تو سوگند آی!

مکن مپسند این مگذار.خداوندا خداوندا پس از هرگز

پس از هرگز همین یک آرزو یک خواست

همین یک بار.

ببین غمگین دلم با وحشت و با درد می گوید.

خداوندا به حق هر چه مردانند

ببین یک مرد می گرید...

چه بی رحمند صیادان مرگ ای داد!

و فریادا چه بیهودست این فریاد.

نهان شد جاودان در ژرفنای خاک و خاموشی

پریشادخت شعر آدمیزادان.

چه بی رحمند صیادان

نهان شد رفت

ازین نفرین شده ی مسکین خراب آباد.

دریغا آن زن مردانه تر از هر چه مردانند

                                            آن آزاده آن آزاد

 

تسلی می دهم خود را

که اکنون آسمان هارا ز چشم...اختران دور دست شعر

بر او هر شب نثاری هست روشن مثل شعرش مثل نامش پاک

ولی دردا دریغا او چرا خاموش؟

چرا در خاک؟

                                                           تهران بهمن ماه 1345

+ نوشته شده در  ساعت 23:54  توسط فهیمه  | 

به جست و جوی تو

بر درگاه کوی کوه می گریم

در آستانه دریا و علف

 

به جست و جوی تو

در معبد بادها می گریم

در چار راه فصول

در چار چوب شکسته پنجره ئی

                                که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد.

........................

به انتظار تصویر تو

این دفتر خالی

              تا چند

تا چند

   ورق خواهد خورد؟

 

جریان باد را پذیرفتن

و عشق را که خواهر مرگ است.

و جاودانگی

             رازش را

                      با تو در میان نهاد.

پس به هیئت گنجی در آمدی:

بایسته و آز انگیز

                          گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

                            از این سان

                                     دلپذیر کرده است!

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

-متبرک باد نام تو!-

و ما هم چنان

دوره می کنیم

شب را و روز را

هنوز را...

                                                                  29 بهمن 1345

 

+ نوشته شده در  ساعت 19:14  توسط فهیمه  | 

سلام

مقدمه ی خاصی ندارم.اکثر دوستام می دونن که من شاعر مورد علاقه ام فروغه.آره فروغ فرخزاد.با اینکه از هر کدوم از شعراش یه خاطره بد دارم ولی با این حال به خاطر دلایل زیادی دوسش دارم.البته شاعرای دیگه ای هم مث سهراب فریدون مشیری هدیه"شاعر شعرایی که هایده خونده" رو دوست دارم.ولی یه احساس نزدیکی شدیدی با فروغ دارم.داشتم دیوانشو ورق می زدم یه دفعه با خودم گفتم ببینم تاریخ تولدش و وفاتش کی بوده؟

فروغ متولد15 دی ماه1313 هستش.و تاریخ وفاتشم ساعت 4:30 دوشنبه 24 بهمن ماه1345 یعنی در سن 32 سالگی.که همه می دونن در حادثه نا بهنگام تصادف اتومبیل و …

آره چند روز پیش 39 سالگرد فروغ بوده.

اول یه شعر از فروغ

این شعر در هیچیک از مجمو عه های فروغ نیومده و در کتاب شیان بزرگ امید دیده شده.به نوشته آقای عابدی مولف این کتاب"که بررسی زندگی و آثار سیاوش کسرایی هستش" این شعر حاصل دیدار فروغ از زندانیان سیاسی به همراه سیاوش کسرایی است.

 

آفتاب به زنجیر

افسوس من چه کور بوده ام از عشق

افسوس من چه دور بوده ام از درد

افسوس بر ستاره خاموش

افسوس بر جرقه دلسرد

 

در پشت میله ها

دیدم که آفتاب به زنجیر بسته بود

فریاد داشت زندگی از رنج زیست

اما لبان پنجره خاموش و خسته بود

چیزی در آن میان

درهم شکسته بود

 

دریای چشم ها

آوای چشم ها

چشمان آشنا شده با خارهای مرگ

محصور در سیاهی دیوارهای مرگ

در پشت میله ها

 

افسوس من چه دور بوده ام در باغ دوستی

تک شاخه نداده به کس تاج بار و برگ

تندیس وار با خود و بیگانه از همه

استاده در گذرگه رگباری از تگرگ

 

در پشت میله ها

چون آتشی  که در بر خورشید می نهند

پا تا به سر ز شرم حقارت گداختم

آری در آن دقایق کوتاه

من عشق را و درد بشر را شناختم

 

بدرود با ستاره خاموش

بدرود با جرقه دلسرد

امید بر دریچه آتش

امید بر ترانه شبگرد

 

این شعرم مث همه شعراش بیسته.اکثرا با فروغ آشنا هستن.ولی اگه خواستین بگین تا یه مختصر از زندگی نامش رو واستون بگم.می خوام اگه میشه تو پستای بعدی شعرایی رو بذارم که چندتا از دوستاش که شاعرن در سوگ اون سرودن.واقعا که فروغ محشر بود.

و این منم

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:55  توسط فهیمه  | 

برایت بارها بگویم

          که در رگهای من جاری شدی چون خون

                    که از من ساختی بار دگر مجنون ، شاید !

از شکوه عشق خانمان سوز

          برایت بارها باید قسمها یاد کرد

                    برایت بارها باید سر سجده فرود آورد ، شاید !

ز دست تو به تاریکی کوهستان غم باید سفر کرد

          به دنبال تو تا خورشید باید رفت

                   به پیش پای تو شاید که چون یک مشت خاک بی بها گردم

                                              برای قلب تو ، شاید خدا گردم

نمی دانم که در جای نگین تاج زرین کلاهت جای می گیرم

                   و یا در زیر پاهای تو بی رحمانه میمیرم ، شاید !

نمی دانم که بعد از سالهای سخت و دشوار

          که بعد از روزهای گرم و شیرین

                              زمان مردنم آیا در آغوش تو جانم را خدا گیرد

                                                و یا این آرزو در نطفه میمیرد ، شاید !!!

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:7  توسط فهیمه  | 

براي پنجره هايي كه رو به مهتابند
هزار سنگ پرانديم و باز هم خوابند !

هزار سنگ پرانديم و… لامپها خاموش !
و سايه هاي سياهي هنوز بي تابند

كه سايه ، سايه همسايه نيست ، انگاري -
- هزار عكس پريشان ، اسير يك قابند !…

از اين جماعت بي خط و ربط مي ترسم
از ابن ملجمياني كه رو به محرابند !

شبيه آرش بي تير ، رستم بي رخش !
دواي درد ولي بعد مرگ سهرابند !!

به روي پرده كماكان ژوكوند مي خندد
ولي چه فايده دارد ؟! تمام دنيا بند –

- شده به شكلك لبخند ! بازي شادي !!
به سرخهاي فريبي كه سبز مي تابند !!…

كسي به فكر غزل نيست غير آنهايي
كه پشت پرده اي از اشك ، كشك مي سابند !!


 

 

+ نوشته شده در  ساعت 1:41  توسط فهیمه  | 

از غمت خواهم مرد

    امشب سیل غمت

               دیدگانم را  شست

                   درد روزی که تو رفتی آمد

                        قلب غمگینم را بار دیگر آزرد

از غمت خواهم مرد

         باز برگرد و بیا 

              تا ببینی چشمم

                  شده خون ز انتظار

                      انتظاری که تمامش پوچ است

و سالیانست هنوز

      در فراسوی همه پنجره ها

           رخ زیبای تو را می جوید

از غمت خواهم مرد

            خوب خاطر داری؟

که شب رفتن تو

       یک کبوتر آمد

          روی دستان غریبم بنشست

                               تو نگاهش کردی

قصه ای را ز کبوتر تو برایم گفتی

           از ستم های زمانه گفتی

                 از غم دوری و دل کندن مردم گفتی

تا به  شب من آرام

      گفته های لب شیرینت را

                           با دلم بشنیدم

بعد آهسته بسوی ره آخر رفتی 

                         تا که فریاد زدم

                            در غمت خواهم مرد

تو نگاهم کردی

       و برایم گفتی:

      "باز من می آیم"...

از غمت خواهم مرد

                 مرگ من

                     آخر قصه تو

                        از غم کبوتر است

تا که شاید بعدا

    تو بیایی روزی

            بر سر بالینم

آن زمان خواهد بود

     که غمت جان مرا می گیرد!

از غمت خوام مرد

 

 

      

+ نوشته شده در  ساعت 15:48  توسط فهیمه  | 

تقصــــــير عاشقي است ما را که چاره نيست!

 

  دلهاي کوچه گرد با هم قواره نيست

 

                ديري است مانده ام پاي قرارمـــــــــان!

 

                 تصوير انتظار جاي نگاره نيست

 

   گلهاي کاغذي بوي تو را نداشت!

 

   بارون نخورده بود آري بهاره نيست

 

                  يادم نمي رود پند غريبه را   :

 

                                           عشق جرقه اي هرگز هماره نيست!!! 

loveable

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:46  توسط فهیمه  | 

دوباره سلام

همتون که نظری درباره ی داستان نوشتن نداده بودین.ولی دو نفر مخالف بودن.من تو وبلاگی که آدرسشو براتون می ذارم شروع می کنم به آپ کردن داستان.کنار وبلاگمم لینکش می کنم.اگه خوشتون اومد یا نظری داشتین بگین تا بیارمش همین جا.خوشحال میشم که بخونیدش و تا پایان همراهیم کنید.پس فعلا...

                                                                     عشقو ببین چه می کنه     

                                                                  

+ نوشته شده در  ساعت 18:23  توسط فهیمه  | 

سلام

نمی دونم از  صبح تا حالا چند بار کانکت شدم.و هر دفعه هم گیج....سرما خوردم و به دلایل زیادی مثل ضعیف و لاغر بودن بیش از حد نمی تونم مقابل بیماریهای ساده هم وایسم.داشتم کتاب"بر باد رفته"می خوندم که یه دفعه بی هوا یه بغض اومد تو گلوم.پا شدم زنگی به زهرا زدم.دیدم اگه بخوام باهاش حرف بزنم حال اونم رو می گیرم.همین که قطع کردم بغضم ترکید.رفتم آبی به دست و صورتم زدم.همین که سرمو آوردم بالا تو آیینه خودمو دیدم که صورتم قرمز شده.با اینکه هر چی فکر می کنم هیچ کمبودی تو زندگیم ندارم ولی بازم نگرانم.گیجم.نمیدونم.نمی فهمم.نیستم.گفتم حالا بیام یه حرفی اینجا بزنم بهتره.نمی خوام زیاد طولش بدم.

اصلا یه بحث دیگه....

یه مدته می مونم  تو نوشتن تو وبلاگم.چیزی نیست که اونجوری که من می خوام حرف دلمو بیان کنه.خودمم زیاد توی جمله ساختنو ویرایش وارد نیستم.از یه طرف دیگه می خواستم یه وبلاگ بسازم تا یه داستان بیست و.... خیلی قشنگ رو بذارم توش.حالا فکر می کنم بهتره اون داستان رو قسمت به قسمت بذارم تو همین وبلاگم.داستان عشق احمد و نازنین که واقعیت هم داره.این داستانو زهرا واسم فرستاده که من از پست بعدی از اول حرف نویسنده تا پایان داستان رو براتون می ذارم.فقط یادتون نره که نظرهاتون و دلتنگی هاتونه که فهیمه رو دلگرم میکنه.

+ نوشته شده در  ساعت 18:37  توسط فهیمه  | 

وقتی دل تنگ شدی به یاد بیار کسی رو که خیلی دوستت داره.

وقتی نا امید شدی به یاد بیار کسی رو که تنها امیدش تویی.

وقتی پر از سکوت شدی به یاد بیار کسی روکه به صدات محتاجه.

وقتی دلت خواست از غصه بشکنه به یاد بیار کسی رو که توی دلت یه کلبه ساخته.

وقتی چشمات تهی از تصویرم شد به یاد بیار کسی رو که حتی توی عکسش بهت لبخند میزنه.

وقتی جایی نشستی که کنارت خالی بود به یاد بیار کسی رو که توی آغوشت جا میگرفت.

وقتی به انگشتات نگاه کردی به یاد بیار کسی رو که دستای ظریفش لای انگشتات گم میشد.

وقتی شونه هات خسته شد به یاد بیار کسی رو که هق هق گریش اونها رو می لرزوند.

chon yadam nemire...yadet nare

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:59  توسط فهیمه  | 

یه هفته قبل بود که بهش زنگ زدم.خودمو خفه کردم ولی مشترک مورد نظرم در دسترس نبود.

بی خیال شدم.فردا صبح بهش زنگ زدم.شماره خونه رو گرفتم. می دونستم مریم 1 شنبه ها تو خونست.مرضیه جواب داد.یه دفعه تو دلم خالی شد.یه احساس دلتنگی وحشتناک... .وقتی گفت که امسال محرم 4 روز پیشمه می خواستم از خوشحالی داد بزنم.بعد از 4 سال من و مریم محرم با هم بودیم.

منم که مدت هاست می خوام روزها زود بگذره و محرم بشه.نمی دونم چرا ... ؟

وقتی به این فکر کردم که 4 سال مریم محرما اینجا نبوده یاد گذشته ها افتادم.گذشته های خیلی دورررررررررررررررررررررر.دلتنگ شدم.دلتنگ یه مشت خاطره های خوب.دوباره گذشته یه بغض گذاشت تو گلومو چشامو خیس کرد.

مریم

حالا می خوام یه چیزایی بگم که شاید هیچ کدوم یادت نیاد.حالا اینجا می خوام با تو حرف بزنم.می خوام از گذشته ها بگم.از شیطنت ها.از بازیگوشی ها و از رازهایی که هنوز بینمون مونده.می خوام از گذشته های شیرینمون بگم که خیلی زیادن و موندم کدومشونو بگم.ولی خداییش خیلی تو ذهنم کمرنگ شده.بذار از محرم 13 سال پیش شروع کنم.تو همیشه اینجا بودی.هر جا که تو شبا بودی منم میومدم پیشت.من که اینقد مامانی بودم به خاطر تو بدون مامان همه جا می رفتم.میدونی چرا؟آخه دوست داشتم.یادته من و تو وراضیه با هم تو یه اتاق تا صبح می گفتیم و می خندیدیم.

بعد یه دفعه مامانت میومدو دعوامون می کرد که بخوابین.

صبح که می شد می رفتیم باغ و با یه کیسه بزرگ آلوچه بر می گشتیم خونه.تا عصر کلی آتیش می سوزوندیم و عصر کیفامونو پر می کردیم از خوراکی و آب راه میوفتادیم می رفتیم مسجد.می رفتیم تو یه غرفه . شروع می کردیم به ملت خندیدن.

کی حریف 2 تا بچه 6 ساله بدجنس بود؟

شب که می شد غرفمون پر می شد از عمه و خاله...من و تو هم که همیشه خواب بودیم.

شاید تو با کلی فشار و فسفر سوزوندن اون خاطره ها رو یادت بیاد.ولی من اون صحنه ها دقیقا جلوی چشام میره و میاد.

همیشه من و تو ظهر عاشورا گم می شدیم.2 تا فسقلی تو این جمعیت.اینقد بدی می کردیم که وقتی می رسیدیم خونه از حال می رفتیم.

همیشه از شام غریبان یعنی عصر عاشورا با شب 13 فروردین بدم میومده و میاد.

همه می رفتن.همه جا تاریک بودو همه خسته.کلی دلم می گرفت.آخه اون روزا محرم عزاداری واسم مهم نبود.مهم این بود که مریم از تهران اومده پیش من.

مریم یه دختر تپل مپل و من بر عکس اون یه دختر لاغر کوچولو.بهمون می گفتن چاق و لاغر.اون محرما گذشت.آخرین محرمی که با هم بودیم سال 79 یعنی 5 سال پیش بود.مریم یادته اون شب سرد که یه 2 ساعتی فقط همدیگرو بغل کرده بودیمو می لرزیدیم.آخ که چه شب باحالی بود.

دفعه ی پیش که اومد یه عکس واسم آورده بود فکر کنم 6 ساله بودیم.توی باغ با راضیه و مرضیه"دختر عموهام و خواهرهای بزرگ مریم جونم"ولی من هیچی یادم نمیومد.

مرین منو مسخره می کرد و منم به تیپ اون می خندیدم.

مریم یادته خونه نمایندگان .طبقه سوم بازی توی پله ها. یا اون پارک جلوی خونتون رو یادت میاد.تاب بازیها رو چی؟من چهره پیر مرد باغبون هم تو ذهنمه.تو چی؟؟؟؟

اون دستبندای آبی رو یادت میاد که توش نقش های زرد و صورتی داشت.چقد به خاطرش دعوا کردیم.

گذشت تا شنیدم که قراره مریم بیاد یزد پیش من.کلی خوشحال شدم.تابستون که اومد با هم نقشه می کشیدیم که صبحها میای دنبالم.با هم میریم مدرسه و من تو رو با دوستام آشنا می کنم.ولی خونتون از ما خیلی دور بود و همه ی نقشه هامون نقش بر آب شد.یادته اون روزا که شما پیش ما بودین.دعواهاتو با من راضیه چی؟به خاطر یه مدادتراش که شکل کفشدوزک بود.

راننده تاکسی رو که مسخره ش می کردیم و بهش می خندیدیم.هنوز هم همون ماشین قدیمی رو داره.یادته وقتی همه خواب بودن می رفتیم کوه.بعدم اینقد سرگرم می شدیم که بابا و عمو با عصبانیت میومدن و ... .

اون جوی آبی که از اون خونه رد میشد.وای که چه چیزایی رو ننداختیم تو آب و بعدم همه کلی دنبالش می گشتن.منو تو از ترس قایم می شدیم و ... .

وقتی که فکر می کنم یه چیزایی میاد تو ذهنم.ولی اونقد کمرنگه که فقط چند تا قطره اشک به یادگار میذاره.

سال اول راهنمایی.رو حیاطتون یه تاب بود.سوار می شدیم تاب می خوردیم و بلند بلند شعر می خوندیم.داد می زدیم و همه رو کلافه می کردیم.

اولین تابستونی که خونه عوض کردین فکر کنم 8 سال پیش.من 2 هفته خونتون بودم.یادته چقد با هم دعوا می کردیم.بعدم تو منو می بردی اون مغازه سر کوچه و کلی چیزی برام می خریدی.یا یادته که اون تور زرد رنگ پلاستیکی پینگ پونگ رو میذاشتیم وسط اتاق با دو تا راکت توپ بالا پایین مینداختیم و شعر می خوندیم و داد می زدیم.

خیلی می خوام بدونم وقتی می خونی چه احساسی داری؟اشک میریزی؟قاه قاه می خندی؟افسوس می خوری یا... اصلا برام قابل پیش بینی نیست.

درخت بادومو دعواهای بچه ها و اون پله های وحشتناک و جمعه های خونه بابابزرگ.

یکی از بزرگترین آرزوهام اینه که صاحبخونشو پیدا کنم ازش خواهش کنم یه روز خونه رو بسپاره دست ما.ولی... .

ماه آبان که میشد وقت رفتن به باغ و شلوغ بازی تو کوچه باغها و شاخه درختا رو کندن.راه میونبر رفتن و مسابقه گذاشتن که کی زودتر میرسه.یکی از بهترین خاطره هایی که دارم همین موقع تو فصل چیدن انار بود.وای که چه حالی داشت.

و اما عید نوروز

هر روز با بزرگترا بریم خونه بزرگترای فامیل عید دیدنی.عیدی بگریم.خوش بگزرونیم و... .

12 روز عشق و حال و صفا و بالاخره روز 13 نوروز

چه کارا که نمی کردیم.سبزه ها رو می بردیم لب جوی آب.کلی با قیچی تزیینشون می کردیم و بعد پرتاب می کردیم تو هوا.

عصر که میشد 2تاییمون ماتم می گرفتیم که باید بریم مدرسه و دفتر چه های نوروزیمون کامل نیست.تفریح واسمون کم بود.

و کمی از خاطرات تلخ

تابستون 4 سال پیش و خبر آوردن جناز عمو که بعد از 18 ماه مفقود شدن پیداش کرده بودن.من و تو اون موقع هم هنوز تو فکر شیطنت بودیم.و اون دعوایی که من تو کل فامیل به راه انداختم و هنوز از اون کار خوشحالم.

یادته وقتی از خونه می زدیم بیرون اینقد بدی می کردیم که با قصه های بابابزرگ سرگرممون می کردنو ...10 دقیقه بعد دوباره شروع می شد.خداییش چقد بد بودیم.

حالا 4 سال کذشت.منو تو با 700 کیلومتر فاصله و ...تو واسه خودت داری می شی یه خانوم وکیل و منم یعنی یه مدیر... .

می دونم تابستون سال اول که اومدم پیشت چند روز بیشتر با هم نبودیم.گریه های شب اخر رو به خاطر 1 ساعت بیشتر موندن چی؟یاد میاری که آخرش با چشمای خیس بغلم کردنو گذاشتنم تو ماشین.

تابستون سال دومم تبریز و اردبیل و چالوس پیش دایی اینقد همه رو خسته کرد که می خواستن زود برگردنو باز نشد که یه نرمه بیشتر پیش هم باشیم.

تا بستون 83 خونه مژگان رفتنو ولنجک رفتنو نت رفتنو مزاحما رو تو هم پیچوندن.بعد از اون روزا هر کی رفت پی کارش.درس و کنکور و ... .

تاخیر هواپیما هم که نذاشت نوروز ببینمت.وای که چقد اونروز عصبانی شده بودم.

گذشت تا روزی که کنکور دادی.بهم زنگ زدی و کلی اشک ریختی و گفتی که خراب کردی.اونقد عصبانی بودی که من نتونستم آرومت کنم.خودمم داشتم جو گیر می شدم که زهرا گوشی رو ازم گرفت و باهات حرف زد.

تبریک ها و خوشحالیهامون به خاطر موفق شدنمون در کنکور.

گذشت تا آخر شهریور امسال که در اوج ناباوری من فقط 2 روز پیشم موندی و رفتی.

و یه خاطره تلخ دیگه که به خاطر فوت بابابزرگت نتونستم بیام اصفهان پیشت.

و تا اون شنبه شب که خیلی حالم بد بود.بهم زنگ زدی و گفتی که آخر هفته میای.

از خوشحالی دیگه... .

2 روز اومدی.پیشم بودی.هر چند اون یه شب تو بیمارستان سر شد ولی خیلی بهم خوش گذشت.دیگه نمی خوام از خاطره های بد بگم.ولی فراموش نمی کنم بغضمو وقتی که می خواستی بری.یکی به خاطر رفتنت و دیگه اینکه من نتونستم همرات بیام.

راستی دعواهای تو با هادی همیشه برام جذابه.

30 آبان هم که کلاسام خورد تو سر هم و نذاشت که بیام پیشت"یه جوری میگم کلاسم یکی ندونه فکر می کنه چه خبره!!!؟"

گذشت تا یه روز تقویم به دست دیدم که امسال محرم و ... 4 روز تعطیله.واسه اولین بار حاضر شدم محرم و بی خیال بشمو بیام پیشت.ولی تو گفتی که قراره بیای.

حالا من 1  ماه که منتظرم تا تو بیای و بعد از 4 سال محرم پیش هم باشیم و بازم کلی از خاطره های گذشتمون رو زنده کنیم.

و امروز که من این پست طولانی رو گذاشتم تو وبلاگم نه خونه قدیمی در کاره!نه وقت کوه و باغ رفتن داریم . نه... .

  و ... .SMS احوالپرسی با چند تا تلفن و نامه و آف گذاشتن و

مریم جونم مواظب خودت باش.زود بیا که منتظرتم و هیچ وقت یادت نره که فهیمه چقد دوست داره.

dooset daram yadat naree

 

و در آخر اینم واسه تو"مریم نه خودش میدونه کیه!"

به من گفتی که دل دریا کن ای دوست

همه دریا از آن ما کن ای دوست

دلم دریا شد و دادم به دستت

مکش دریا به خون پروا کن ای دوست

 

 

  

+ نوشته شده در  ساعت 17:50  توسط فهیمه  | 

فاطمه جونم سلام

غم از دست دادن خالتو بهت تسلیت می گم.اومدم بگم که منو زهرا و فرزانه و سمیرا و سعیده و مائده و مهرناز رو تو غم خودت شریک بدونی عزیزم.

+ نوشته شده در  ساعت 10:52  توسط فهیمه  | 

زیبا
+ نوشته شده در  ساعت 1:41  توسط فهیمه  | 

بگذار فاصله من و تو همین من و تو باشد

 که ما

بی آنکه بخواهیم یا بتوانیم

فاصله ای نمی شناسیم

بگذار عشقی که هزاران ماجرا آفرید

هزاران خاطره

هزاران آرزو

 چون آرزویی لطیف در خاطر ما بماند

بگذار رفتنی ها همه بروند و عشق بماند

که بی عشق...تو را و مرا

نه خاطره ...نه آرزو...نه ماجرایی نمی ماند...

دوستم داشته باش همان گونه که من دوستت داشته ام

بگذار فاصله ی من از تو کمتر از آنی باشد که

می خواهیم و نمی توانیم

که می توانیم و نمی گذارند

بگذار میان من و تو جایی برای ما بماند

نه به خاطر خود

نه به خاطر من

که به خاطر این عشق دوستم داشته باش

بیش از آنی که من دوستت داشته ام ... 

nabdet azmoon talkhe zende be gooreye

 

+ نوشته شده در  ساعت 0:19  توسط فهیمه  | 

هنوز روی درختا

فقط جای کلاغه

گلا پرپرن ای وای

یه دیوونه تو باغه

دلم یک گل آتیش

تنم کوره داغه

ولی تو همه دنیا

دریغ از یک چراغه

دریغ از یک چراغه

از اون گوشه دنیا

به این گوشه رسیدم

نگین دنیا قشنگه

قشنگیش و ندیدم

هنوز غم تو وجودم

عذاب سینه سوزه

نگین گریه رو بس کن

نگین دنیا دو روزه

کدوم ناله شبگیر

کدوم ورد شبونه

کدوم طلسم و جادو

دعای عاشقونه

از این گوشه دنیا

به اون گوشه دنیا

من و به آشیونه

به یارم می رسونه

کدوم جاده کدوم راه

کدوم اشک و کدوم آه

کدوم ابر و کدوم اوج

کدوم موج و کدوم موج

از این گوشه دنیا

به اون گوشه دنیا

من وبه آشیونه

به یارم می رسونه

به یارم می رسونه

هنوز قافله عشق

به منزل نرسیده

غریقیم و صدامون

به ساحل نرسیده

هنوز اشک تو چشمام

نگام خیره به راهه

نه آفتاب و نه مهتاب

چقدر دنیا سیاهه

کدوم جاده کدوم راه

کدوم اشک و کدوم آه

کدوم ابر و کدوم اوج

کدوم موج و کدوم موج

از این گوشه دنیا

به اون گوشه دنیا

من و به آشیونه

به یارم می رسونه

Akh

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 11:31  توسط فهیمه  | 

از عشق برایت می گویم

تو بخشی از وجود منی
غم تو غم من است
غم من غم تو است
ما کنار هم می مانیم.

از عشق برایت می خوانم

و منتظر می مانم تا گل رزی در دستانت بروید
دلم را با خود بردی
چه چاره کنم؟

از عشق برایت می گویم
وجودت برایم عزیز است
دیدنت آرامش بخش است
لبخندت معنی زندگیست
می دانی که در کنارت بودن برایم چه حس لطیفی است
نگاه رسواگرم را با نگاهت پیوند می دهم
تو سرنوشت منی
آه نمی توانم اعتنا نکنم که چطور نگاهم می کنی.

از عشق برایت می سرایم

هیچ نشانه ای از عشق لطیف تر از بوسه ای مهربانانه نبوده است
بر گونه تو این بوسه پر حرارت عشق را می نهم
چونان مهری از پایداری عشقم
من آن دلسوخته عاشق پریشانم
که عشق باخته ام به تو نگار مهربان.

وقتی تو نیستی دلم زار می گرید

آنقدر دلتنگت می شوم که احساس سرگردانی و تنهایی می کنم
چگونه از تو جدا شوم، چگونه از تو رها شوم؟
تو تفسیر مهربانی هستی
می خواهم با تو بمانم، مهربان من
همیشه و همه جا...
آه که بسیار دلتنگ توام

 

+ نوشته شده در  ساعت 22:24  توسط فهیمه  | 

یه چیزایی بهتون می گم قول بدین بهم نخندین.

تا حالا شده بری سراغ جا مدادیت و خودکار و قلم هات و نیگا کنیو دل تنگ بشی!؟

من یه جا مدادی پر از مداد و خودکارایی دارم که از همشون یه خاطره کوچیک دارم یا هدیه گرفتم و همشون و دوس دارم.امشب در جامدادی رو باز کردم.2 تا مداد که جز سوغاتی های مامان زهرا بود که از مکه واسم آورده بود.یه روان نویس که واسه تولدم سارا بهم داده بود.یه مداد که سحر از مکه واسم آورده بود که من واسه کنکور ازش استفاده کنم.یه خودکار پرتقالی که زهرا بهم داده بود.یه خودکار قهوه ای و یه ماژیک فسفری و ... .

چند تا کاغذ کوچیکم تو جا مدادیم بود.روی یه کدومش زهرا نوشته بود...:::بگو منو کم داری بگو.بگو کمی غم داری بگو.بگو تو هم مثل من بیقراری یه لحظه آروم نداری:::... و نوشته هایی از فرزانه

چیزهایی که واقعا از دیدنشون لذت بردم.خیلی خوشحال شدم و خیلی دلتنگ.

یه خودکار استدلر آبی که بیشتر از همشون .... .

آره با چند تا مداد و خودکار یاد گذشته ها اومد تو ذهنم و ... .

دلم تنگه واسه:

گذاشتن مزایده رو ماشین دبیر ادبیات یا پیچیدن کاغذ دور گچ تا دستاش کثیف نشه یا شل کردن پیچ دستگیره در

واسه گره زدن بندای کفش دبیر شیمی

خندیدن و مسر کار گذاشتن دبیر فیزیک به خاطر ماشینش

شرط بستن به خاطر چیپس و پفک که عاقبت فرزانه به خاطر شیکمش یه 25 تومنی قورت داد

بازی کردن بدمینتون با توپ پینگ پونگ شکستم پام

فوتبال بازی کردن و شکست پای زهرا

خوندن آهنگای هایده تو زنگای تفریح خورد کردن اعصاب شاگرد اول کلاس و حال عاشق رو گرفتن

راننده سرویس محرم واسمون آهنگ "بوی سیب" میذاشت وقتی از سرویس پیاده می شدیم چشمامون خیس بود.

وای وای وای که چقد دلم میخواد این خاطره ها رو مرور کنم.

چقدر مدیر و ناظم رو سر کار گذاشتیم . پونز ریختیم پایین تخته  یا با یه ماژیک اشتباهی وقت کلاس رو

می گرفتیم.

هر روز کتبی ها رو کنسل می کردیم یا با تقلبی همیشه سوتی می دادیم.

سوتی ها:خود شیرین کردنا:متلک ها: دعواهای بچه ها و آشتی دادم ما: واسه یکی تولد می گرفتیم و به یکی دیگه مرگ باباشو تسلیت می گفتیمو پا به پاش اشک می ریختیم.

یکی همیشه سر کلاس خواب بود و وقتی بیدار بود تو دفتر بود.آخرشم رتبه ش از همون بهتر شد.

یکی مثل من که به خاطر خندوندن بچه ها همیشه توسط دبیر حسابان تهدید می شدم که برم دفتر.5 دقیقه ساکت و دوباره...

زنگای تفریح که می شد گروهای 4 تایی و دفترای رونویسی.

اونقد تو کلاس بی خیال و رله بودیم که همه یه دونه لاک غلط گیر داشتیم.نظافت مهم تر از درس بود.

آخرین ردیف کنار دیوار جای من بود و دیوار کنار من همیشه پر بود از شعرای فروغ یا دوست دارم ستاره چین برکه های شب.

وقتی پچ پچ می کردیم ته کلاس یه ماژیک رو سر یه کدوممون میومد پایین.

وقتی حس حرف زدن با دبیر و نداشتیم حرفمون با چارتا کلمه ی ادبی و خوش خط رو تخته می نوشتیم.

کتبی ها واسه روزی بود که دبیرمون  نباشه بعدم رو تخته تقلبی می نوشتیمو ناظم رو میاوردیم سر جلسه.

یا رمزی کردن گزینه ها که همه شدیم 16.چارتا غلط داشتیم دیگه و از اون به بعد دیگه تست فیزیک ندادیم.

تا حالا شده یه چیزی از کیف دوستت برداریو یه هفته سر کارش بذاری مثلا عکس رفیقشو!؟!

شده کفش رفیقاتو قایم کنی تا از سرویس جا بمونن.

نه به خدا وجدان دارم.می فهمم. منم هزاران بار زنگ ورزش بند کفشمو با بند کفش زهرا اینقد بهم گره زدن که تموم زنگ ورزش بند کفشمو باز می کردم.ولی کسی رو بو جواب نذاشتیم.سه تا رفیق خفن شر بودیم که همه مدرسه ما رو می شناختن.یه خرابکاری بعدم اسم گروه بعدم فرار...

به هزار تا بهانه قبل از کلاسای تست از مدرسه می زدسم بیرون و می رفتیم کافی نت بعدم چندتا ساندویچ و پفک . می رفتیم مدرسه...

کلاس تست دیفرانسیل و نمی رفتیم قایم می شدیم تا آخرش یه نامرد.... بعدشم مامان باباها....

پشت دیوار دور از نگاه دبیر ورزش یه قل دو قل یا همیشه باختن شطرنج

اردوهامون که دیگه محشر بودن

می خوندیم. تو کو هها داد می زدیم.یه لیوان آب رو سر همه خالی می کردیم و وسط یه رود آب با دبیر فیزیک نشسته تو آب عکس می گرفتیم.همیشه روز بعد اردو تلفات داشتیم.سر ماخورده دل درد پا دردو ...

روز معلم و تزیینات مدرسه

همیشه از توی سالن مدرسه یه چیزایی دزدیده می شد و کلاسمون آذین بندی می شد.شب جشنم بعد از اینکه کلی سر صدا می کردیمو مدیر و عصبی میک ردیم چند تا عکس بی کله ازشون می گرفتیم و عذر خواهی می کردیم . قبل از اینکه کسی ببخشه همه فرارررررررررررررررررر

روزی که راهپیمایی بود ما کلا تعطیل می کردیم.وقتی ما می رسدیم همه داشتن می رفتن مدرسه و بعدم با 5 نفر دیگه هماهنگ می کردیم ومی رفتیم خونه.

حالا مدرسه تموم شد دانشگاه....

همیشه همراهی واسه دانشگاه لازمه.وقتی می خوایم بریم تو باید چند تا دروغ آماده داشته باشیم.یکی دختر رییس و یکی یادش رفته و ... .

بعدم تلپ پشت کامپیوترهای دانشگاه و گشت و گذر تو سایت های جور واجور.

ولی فکر نکنم یکیشون بدونن که من دلتنگی دارم .

من گذشته های خوبمو می خوام.من خندیدن ها و مسخره بازیهای گذشته مو می خوام.من این دلتنگی رو نمی خوام.

دلتنگی واسه گذشته واسه خندهای صادقانه واسه اشکای بی بهونه.من می خوام ولی"هر چیزی رو میشه خواست ولی نمیشه داشت."

یه خودکار آبی که این همه خاطره های خوب و بد داره.باید باهاش چیکار کرد؟

به قول ستار

با یه مشت خاطره های خوب و بد

مگه میشه تا ابد زندگی کرد

همه جا اشکم سرازیره و

دل از زندگی سیره و

انگار این روزا

دل داره میمیره و میره پی کارش.

دلم بد جوری تنگه واسه گذشته ههای خوبمون

 

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:37  توسط فهیمه  | 

خدایا خیلی خسته ام کمکم کن.
+ نوشته شده در  ساعت 18:57  توسط فهیمه  | 

dooset dram mifahmi؟؟؟؟

+ نوشته شده در  ساعت 15:16  توسط فهیمه  | 

دلا شبها نمی نالی به زاری

سر راحت به بالین می گذاری

تو صاحب درد بودی ناله سر کن

خبر از درد بی دردی نداری

بنال ای دل که رنجت شادمانی است

بمیر ای دل که مرگت زندگانی است

مباد آندم که چنگ نغمه سازت

ز دردی بر نیانگیزد نوایی

مباد آندم که عود تار و پودت

بسوزد در هوای آشنایی

دلی خواهم که از او درد خیزد

بسوزد عشق ورزد اشک ریزد

به فریادی سکوت جانگزا را

به هم زن در دل شب های و هو کن

صفای خاطر دل ها ز درد است

دل بی درد همچون کوه سرد است

 

 

+ نوشته شده در  ساعت 12:9  توسط فهیمه  | 

با غرور بی دلیلت منو آزار نده

به من خسته و بی حوصله هشدار نده

بذار این سکوت سنگین به شکستن نرسه

به خودت بیش از این زحمت اقرار نده

به خدا به خدا

من خودم رفتنیم من خودم رفتنیم

واسه دیگران تو شمعی

واسه من خاموش  و غمگین

برای خودی تو دردی

واسه غریبه تسکین

واسه دیگران حقیقت

واسه من عین سرابی

برای همه ستاره

واسه من مثل شهابی

وقت و بی وقت لحظه ها رو

به دلم زهر نکن

بیا این دم آخر

صحبت از قهر نکن

به خدا به خدا

من خودم رفتنیم من خودم رفتنیم

 

chera ey khodaye asemannnnnnnn??????

+ نوشته شده در  ساعت 0:42  توسط فهیمه  | 

سلام ای بهانه برای سرودن

بیا خستگی را بگیر از تن من

بیا تا بدانم برایت عزیزم

بیا تا نبارم و اشکی نریزم

اگر شوق دیدن برای تو مرده

نظر کن به حال من دلسپرده

منی که دلت را به دنیا ندادم

منی که همیشه به یاد تو شادم

تو رفتی و بی تو بهاری ندارم

بیا زندگی را بنا کن بهارم

+ نوشته شده در  ساعت 23:55  توسط فهیمه  | 

این شعر را برای تو می گویم

در یک غروب تشنه تابستان

در نیمه های این ره شوم آغاز

در کهنه گور این غم بی پایان

این آخرین ترانه لالایی است

در پای گاهواره خواب تو

باشد که بانگ وحشی این فریاد

پیچد در آسمان شباب تو

بگذار سایه من سرگردان

از سایه تو دور و جدا باشد

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از این امید بر این در باز

انگشت های نازک و سردم را

آن داغ ننگ خورده که می خندید

بر طعنه های بیهده من بودم

گفتم:که بانگ هستس خود باشم

اما دریغ و درد که"زن"بودم

چشمان بی گناه تو چون لغزد

بر این کتاب در هم بی آغاز

عصیان ریشه دار زمان ها را

بینی شکفته در دل هر آواز

این جا ستاره ها همه خاموشند

این جا فرشته ها همه گریانند

این جا شکوفه های گل مریم

بی قدرتر زخار بیابانند

این جا نشسته برسر هر راهی

دیو دروغ و ننگ و ریاکاری

در آسمان تیره نمی بینم

نوری ز صبح روشن بیداری

بگذار تا دوباره شود لبریز

چشمان من ز دانه شبنم ها

رفتم ز خود که پرده در اندازم

از چهره پاک حضرت مریم ها

بگسسته ام ز ساحل خوشنامی

در سینه ام ستاره طوفان است

پروازگاه شعله خشم من

دردا فضای تیره زندان است

من تکیه داده ام به دری تاریک

پیشانی فشرده ز دردم را

می سایم از امید بر این در باز

انگشت های نازک و سردم را

با این گروه زاهد ظاهر پرست

دانم که این جدال نه آسان است

شهر من و تو طفلک شیرینم

دیری است کاشیانه شیطان است

روزی رسد که چشم تو با حسرت

 لغزد بر این ترانه درد آلود

جویی مرا درون سخن هایم

گویی به خود که مادر من او بود

  

+ نوشته شده در  ساعت 14:35  توسط فهیمه  | 

 تازه از راه رسیده بودم

پر از غربت سالهایی که با خویش زمزمه می کردم

پر از خستگی هایی که بر دوش می کشیدم

آسمان صاف و بی نهایت بود

و چشمان خسته من پر از حس دلواپسی

جاده ها پر از حس همیشگی

و من خسته تر از آن که انتظاری تازه را تاب بیاورم

در امتداد جاده گام بر می داشتم

طنین گامهای سنگینم

دلواپسی های جاده را تشدید می کرد

به خود نهیب می زدم که شاید این همه انتظار را مقصدی باشد

اما هیچ چیز نبود تا این همه انتظار را نوید دهد

گونه های آسمان پر از سرخی شعرم بود

و جاده ها پر از فریادهای خاموشی که مرا می آزارد

باید می رفتم

به پایان این همه انتظار می رسیدم...

تازه از راه رسیده ام

با کوله باری از عشق...

به دور دست ها می نگرم...

هنوز هم باید رفت...

+ نوشته شده در  ساعت 23:30  توسط فهیمه  | 

tamana mikonaM
+ نوشته شده در  ساعت 14:46  توسط فهیمه  | 

سلام

نمی دونم چرا تازگیها اینجوری شدم؟فکر می کنم یه بغض آماده تو گلومه.به یه چیز خیلی کوچیک اشکام میاد پایین و ... .

دیشب ساعت حدودای 2 بود.من آهنگ شقایق اندی رو خیلی دوست دارم.داشتم اونو گوش می کردم که یه دفعه یه احساس تنهایی وحشتناک همه وجودمو درگیر خودش کرد.دوست داشتم پیشش باشم.

دوست داشتم پیشم باشه تا دستام و بگیره تو دستاش و از یخ زدن نجات بده.دوست داشتم باشه و اشکامو پاک کنه.ولی مثل همیشه نبود.و اینکه حتمال ضعیفم وجود نداشت که بیاد بیشتر عصبانیم می کرد.

باهاش قهر کردم.واسه خواب آماده شدم. حال و حوصله هیچ کس ونداشتم.حتی نمی خواستم هیچ صدایی به گوشم برسه.از سکوت محض شب هم لذت می بردم.ولی این سکوت خیلی زود با صداهای اطراف شکست.پتومو کشیدم رو سرم و ساعتمو گرفتم کنار گوشم.تیک تاک تیک تاک تک تاک رو واسم معنی کرده بود.تیک دوستت و تاک دارم.ولی من باهاش قهر بودم.با خودم گفتم حتی اگه اومد منو صدا زد بهش جواب نمی دم.او نبود.او نیمود.من احساس تنهایی کردم.هزارن بار این احساس اومد بود سراغش و من درک نمی کردم چی میگه...

خیلی ساده از کنار اشتباهام میگذره.وقتی متوجه بشه که متوجه اشتباهم شدم منو می بخشه

ولی منو تنهایی نتونستیم باهم کنار بیایم تیک تاک تیک تاک

آرومم نکرد.آروم نشدم که بدترم شدم.درمون دردام خودشه.نمی شد بی خیال شد.

حرفمو از خدا پس گرفتم و یه آرزوی کوچیک.واسه من  خیلی با ارزشه و بزرگه ولی واسه خدا هیچ کاری نداره.بگم آرزمو...!؟

آرزو کردم کاش وقتی ساعتم گفت تیک بیاد منو صدا کنه و بگه :فهیم پاشو بریم.منو با خودش ببره.یه جایی که حتی یه مدت کوتاهم با هم باشیم.به اندازه ای که تنهایی کوله بارشو با غمام برداره و بره.

این خواسته من با یه بوس کوچیکم حل می شد.

و وقتی برگشتم ساعتم بگه تاک.

آره می خواستم واسه یه مدت کوتاه زمان متوقف بشه.می خواستم زمین و آسمون واسه یه لحظه لباش از حرکت وایسه.واسه یه لحظه کوچیک من باشمو اونو خدامون.ما باشیم با خدا...

ولی...

فقط با چند تا افسوس و آه خودمو راضی کردم که مقصر تقدیر ماست و با چند تا قطره اشک چشام گرم شد واسه خواب با یه دل پر امید واسه دیدار فردا.

+ نوشته شده در  ساعت 0:59  توسط فهیمه  | 

واسیه اونی که هنوز خاطراتش اشکمو در میاره

سلام

خوبین شما؟؟؟؟؟من که از احوالپرسی های همه تون.... .

این عکس و از وقتی دیدم فقط یه نفر اومد تو ذهنم.همونی که واقعا یه شیطون بود.حالا که فکر می کنم میبینم واقعا کارام غیر عادی بوده.من اون فهیمه نبوده.چه کار بدی کردم که خاطرات اون روزا رو هم یادداشت کردم.هر چند اگه نمی نوشتم الان واسم مثل روز روشن بود.

هنوزم وقتی دفتر خاطرات روزانمو ورق می زنم میبینم همه صفحه ها سفیدن جز روزایی که اون توش بوده.هنوزم وقتی می خونمشون خودمو نفرین می کنم.از خودم بدم میاد.ولی بازم می خونمشون.به قول یکی از دوستم همیشه میگه:"فهیم تو دوست داری خودتو عذاب بدی."

نمیتونم درباره حرفش چیزی بگم.چون فکر کنم یه اراده کافیه تا تموم چیزا فراموش بشه.

چیه؟از خماری خسته شدین.باشه.یه کوچولو بهتون میگم.ولی قول بدین بد قضاوت نکنینن.هر سوالی هم داشتین ازم بپرسین.چن من همیشه با هزار تا ابهام مینویسم.

حرف از یه ...{کمبود صفت}...؟!آقای ۲۴ ساله متاهله که در نقش معلم خدا گذاشتش سر راه من.

بازم بگم.؟

اگه چهره منو دیده باشین می بینین که هیچ جذابیت خاصی صورتم نداره.دوستام می گن چشات قشنگه.ولی خلقت خداست.وقتی نمی تونم کاریش بکنم زیاد تو نخش نمی رم.خوب زیاد دور نشیم.

ولی خداییش همیشه اهل شوخی و خندوندن بودم.دقت کنینوبودم

شاید به خاطر حرفی بود که روی کلاسور من نوشته شد.الان اصلا ذهنم یاری نمیده.ولی دو بیت درباره معلم بود.گریه نکن دبیرم.... یه چیزی تو همین حدودا.البته اون اگه جنبه داشت مثل خودم باهام رفتار می کرد.تازشمومن تنها نبودم .دو تا دیگه از دوستامم همرام بودن.ولی چرا خدا خواست منو امتحان کنه نمی دونم.

زیاد دارم توضیح میدم.ولی خدا یه فرشته گذاشت سر رام که من زود شناختمش.چند روز بعد از اینکه دردمو بهش گفتم"اصولا تو این شرایط آدم"دقت کنید آدم"عذاب وجدان میگیره.به خاطر دروغایی که به خانوادهش و اطرافیانش میگه.اون که زنم داشت."{این توضیح واژه درد بود.}زود درمونشو بهم یاد داد.هر چند تا دو ماه پیش هنوز درگیر بودم{از بس این آقاهه پستهههههههههههههههههههههههههههه}"با فتحه بخونید نه کسره"این بحث مربوط میشه به یه سال و نیم پیش.

اینقد حاشیه رفتم که یادم رفت چی میخواستم بگم.

آهان این شعره که توی این عکسه از اعماق وجود می کوبم تو سرش.ولی سعی میکنم به خاطر زنش هیچ وقت نفرینش نکنم.منم که بخشیده شدم دیگه....

هاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

تو رو خدا اگه خواستین بیشتر بدونین بگین.اصلا دوس ندارم بیخودو بی جهت دربارم قضاوت کنینا.باشه؟

 

+ نوشته شده در  ساعت 10:16  توسط فهیمه  | 

سلام

خیلی ....

نمی دونم چه صفتی بگم که بفهمی چه حالی دارم

بد حالم

چرا؟؟؟

خدایا فکر نمی کنی اگه یه جورایی بهم بفهمونی که چی رو می خوای بهم ثابت کنی من بهتر بتونم قدم بردارم

{خدایا ببخش از اینجوری حرف زدن}

ولی یه روزی واسه اینکه شر دوتا فضولو کم کنم یه حرفی از دهنم پرید.ولی تو منو بد جوری تنبیه کردی.

سه ماه آزگار اشک ریختم.نالیدم.التماس کردم.به هر دری زدم ولی....

تا وقتی نفهمیدم اشتباهم چی بوده و توبه نکردم منو نبخشیدی

به قیمت رنجوندن{صفت کم آوردم}عشقم عمرم زندگیم نفسم و...

ولی حالا دیگه نمی دونم چی گفتم چیکار کردم که ....

شاید حالا داری منو امتحان می کنی.

خدایا تو که می دونی تا پای جون دادن باهاشم.

تو که می دونی نمی تونم ببینم که داره بد میره بد می بینه و و و

پس بذار این چند روز باهم بودنمون اینجوری نگذره

یه روز یه خطا از من

یه روز یه خطا از اون

روز سوم می فهمیم یه سو تفاهم بوده و اینجوری سه روز با هم بودنمون خیلی تلخ میگذره.

همه ی عشقمون شده مثل داستانها

مثل تموم عاشقیای گذشته

تب کردم.دیونه شدم.تو در و دیوار رفتم.شب زنده داری ها اشکها دلتنگیها بد رفتاریها گیج شدنا...

همه مثل مجنون مثل فرهاد

لاغر شدم به سر حد مرگ.تموم لباسام تو تنم زار می زنه.چشام همیشه خیس بود.همیشه یه دستم رو دلم بود با یه دستم پیشونیمو می مالیدم.دردی نبود که نکشیده باشم.

همه ی اینا یه طرف سیم جیم کردنای مامان بابا هم یه طرف

چرا نمی خندی؟

چرا غذا نمی خوری؟

چرا اشک می ریزی؟

جولوی پاتو نیگا کن دختر؟

وایییییییییییییییییییییییییی

مامانم می گفت چرا دیروز به دایی سلام نکردی؟؟؟

دیگه هیچ کس و نمی دیدم.چه گندایی که بالا نیاوردم.چه اعصاب خوردیهایی که نداشتم.

یه ملت از دسم دلگیر بودن.هنوزم دارم تاوان بعضی هاشون و پس میدم.

مهم نیست.حالا دیگه هیچ کدومشون مهم نیست.

اینا رو گفتم که بگم چرا میترسم...!

از جدائی.... ... ... .......................... ................................... ؟

 

وقتی همه عشق و عاشقیمون مثل قصه ها بوده.از آخرش میترسم.

هر چند به بودن اون مطمئن ترم تا دوام آوردن خودم...!

به خاطر همین فکرا با کارای خدام هیچ وقت جرئت نکردم بگم عشق ما مثل عشق بقیه نیست.

جرئت نکردم بگم من مثل بقیه نیستم.

هنوز جرئت نکردم بگم اونایی که آخرش به جدائی کشیده هیچی از ارزش عشق نمی دونستن.

ولی بذار بگم.من هیچ جوری دست از سرت بر نمی دارم به جز یه جور

نه

نترس

اونم اینکه تو بخوای.

اون دفعه کوله بار پر از درد و غمم رو برمیدارم و از درمون دردام دور میشم.

ولی اینو بهت می گم

من زمین تا آسمون از تو خوش بخترم.

آخه عشقی که من دارم تو نداری.من یه یادگاری هایی دارم که تو نداری.و من یه خاطره هایی دارم که اگه من نباشم تو همشونو فراموش می کنی و ...

من یه عالمه{نمیدونم چی بگم}نوشته از حرفات دارم که تو نداری.

من خیلی چیزا دارم که تو نداری.

من تو رو دارم

یادتو

خاطره هاتو

.

.

.

.

.

خدا کنه از حرفام فهمیده باشین که چقد بد حالم.

این بد حالیام به خاطر دلتنگیهامه

بیاین دلتنگیهامو با خودتو ببرین

واسم دعا کنید.

واسمون دعا کنید.

اون خنده هات

اون گریه هات

مال منه

 

+ نوشته شده در  ساعت 14:55  توسط فهیمه  |